ا

ثـاقـب زهـرا

برکه ای در همین نزدیکی ست
با نیلوفری در آن
در انتظار دیدار ساحل
آه
چه انتظاری عبث
هرگز نشود این دیدار
تا زمانی که اشک برگهایش در برکه جاریست
نرسد به ساحل

آخرین مطالب
  • ۹۴/۱۲/۲۱
    من
محبوب ترین مطالب
پیوندها
حدیث موضوعی

تعبیر خواب آنلاین


  • انجمن

  • استخاره آنلاین با قرآن کریم
    
    فال حافظ

    ابزار فال حافظ


    قالب

    ۲۲ مطلب با موضوع «با شهدا» ثبت شده است

    رفته بودند شناسایی، شب قبل ابرها کنار رفته بود و ماه همه جا را روشن کرده بود.

    مجبور شده بودند بمانند. وقتی برگشتند خیلی گرسنه بودند. افتاده بودند توی سفره

    و می خوردند. یکی از بچه ها که قد کوچکی داشت و همیشه کتاب های درس اش

    دستش بود، جلو آمد و خیلی عادی گفت: «دوستان اگر ترکیدید ما رو هم شفاعت کنید.»

    بقیه هم می خندیدند. هم به حرف او، هم به غذا خوردن بچه های اطلاعات.

    • ۴ نظر
    • ۰۵ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۸
    • ثاقب زهرا

    رفته بودند پی مجروح های دیشب. حالا برگشته بودند دست خالی.گریه می کردند.

    ــ پس چرا دست خالی؟

    می گفتند: همه شهید شده بودند. حتی آن ها که فقط یک ترکش خورده بودند.

    هرکس نتوانسته بود دیشب خودش را بکشاند عقب شهید شده بود.

    ــ بهشون تیر خلاص زده بودند؟

    ــ نه، از تشنگی شهید شدند.

    • ۱ نظر
    • ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۵۰
    • ثاقب زهرا

    در روایات آمده است: هر کسی که در آب شهید شود، اجر دو شهید را دارد.

    یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را تعریف کردم. گفت: راست

    می گویی، جنگ در آب، آن هم شب، در آب اروند خروشان زیر آتش سنگینی

    که از بالای سرت می ریزد. شب عملیات والفجر هشت، تازه معنای این جمله

    را یافتم که هر کسی می خواهد به امام زمانش(عج) برسد، باید خودش را به

    آب و آتش بزند و در آن شب، هم آب بود و هم آتش.


    عملیات والفجر هشت منجر به فتح شهر فاو عراق شد

    • ثاقب زهرا

    مسئولیت ما مسئولیت تاریخ است؛

    بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از

    حکومت علی علیه السلام بود به اسم

    خمینی(ره) که با هیچ ناحقی نساخت تا

    سرنگون شد.

    ما از سرنگون شدن نمی ترسیم،

    از انحراف می ترسیم.

    فرازی از سخنان مهم شهید غلام علی پیچک

    • ثاقب زهرا

    به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود.

    بهنام می رفت شناسایی. چند بار او را گرفته بودند.

    اما هر بار زده بود زیر گریه و گفته بود: دنبال مامانم می گردم، گمش کردم. عراقی ها هم ولش می کردند.

    فکر نمی کردند که بچه 13 ساله برود شناسایی.

    یک بار رفته بود شناسایی، عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آب دار به صورتش زند.

    جای دست های سنگین مأمور عراقی روی صورت بهنام مانده بود.

    وقتی بر می گشت، دستش را گرفته بود روی سرخی صورتش، هیچ چیز نمی گفت.

    فقط به بچه ها اشاره کرد که عراقی ها فلان جا هستند. بچه ها هم راه افتادند.

    بخشی از خاطرات شهید بهنام محمدی

    • ثاقب زهرا

    در زمان دفاع از خرمشهر خطاب به معدود رزمندگان غریب گفت:

    بچه ها اگر شهر هم سقوط کرد و دست دشمن افتاد نگران نباشید آن را دوباره فتح می کنیم.

    مواظب باشید که ایمانتان سقوط نکند.

    انگار جهان آرا با بصیرت نافذ روزهایی را می دید که برخی ظاهرا در شهرها بر کرسی ریاست تکیه می زنند!

    اما ایمانشان سقوط کرده است...

    • ثاقب زهرا

    گل یا پوچ

    دنیا مشتش را باز کرد،

    شهدا «گل» بودند و ما «پوچ»

    خدا آن ها را برد و زمان ما را...

    • ثاقب زهرا

    وقتی به بیمارستان رسید، با کمال خونسردی جلوی یکی از دکترها را گرفت

    و دست قطع شده اش را روی میز گذاشت و گفت:

    دکتر جون، این دست قلم شده مال منه؛ ببین اگه می تونی یه کاریش بکن.

    دکتر با دیدن دست داغون و متلاشی شده حاج علی یک دفعه پشت میز کارش از حال رفت!

    علیرضا پس از قطع دست راستش، گلنگدن سلاح را با دندان می کشید و مسلح می کرد...

    خاطره ای از سردار موحد دانش

    • ثاقب زهرا

    گفت : آقای امینی جایگاه من توی سپاه چیه؟

    سوال عجیب و غریبی بود! ولی می دانستم بدون حکمت نیست.

    گفتم: شما فرمانده نیروی هوایی سپاه هستین سردار.

    به صندلی اش اشاره کرد. گفت : آقای امینی، شما ممکنه هیچ وقت به این موقعیتی که من الان دارم نرسی؛ ولی من که رسیدم، به شما می گم که اینجا خبری نیست!

    آن وقت ها محل خدمت من، لشکر هشت نجف اشرف بود.

    با نیروهای سرباز سر و کار داشتم.

    سردار گفت : اگر توی پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن خون کردی، این برات می مونه؛

    از این پست ها و درجه ها چیزی در نمیاد!

    خاطره ای از شهید حاج احمد کاظمی 

    • ثاقب زهرا

    آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست.

    پس برادر خوبم، برای جان بازی در راه آرمان ها،

    یاد بگیر که در این سیاره رنج، صبورترین انسان ها باشی.

    شهید مرتضی آوینی

    • ثاقب زهرا